+ |
+ |
+ |
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386- 15:57 - amir
عشق ،دلشكسته آواز سر ميدهد ،دانش ،اندوهناك سخن مي گويد ،آمال ،افسرده زمزمه ميكند و تنگدستي ، درد الود ميگريد با اين همه اندوهي ژرف تر از عشق ،والاتر از دانش ،نيرومند تر از ارزوها و تلخ تر از تنگدستي هم وجود دارد و ان زبان است كه در كام فرو رفته و آوايي ندارد با تامل در قطره ي شبنم ،ميتوان به اسرار دريا پي برد كجا مي توان يافت كسي را كه راهبرش به جاي عادت و نياز ،خرد و انديشه اش باشد ؟ از دو ارمغان والاي حيات كه اولي زيبايي و دومي صداقت است ، اولي را در دل عاشق و دومي را در دستان كارگري يافتم در باره ي انكه به رويم سيلي مي زند ، انگاه كه روي او را ميبوسم او پايم را ميبوسد ، انگاه كه من نيز به رويش سيلي مي زنم چه مي توانم گفت ؟ چه سخت است زندگي انكه در پي عشق بوده در حالي كه شهوت را مي يابد!!! لازمه ي تقرب به خدا ، نزديكي به مردم است مرا دور كنيد از انكه ميگويد : شمع روشني بخش راه مردم هستم ..... و به نزدم اورديد انكه راه خود را در نور مردم مي جويد زندگي همراه با انديشه چون بردگي است ،مگر انكه خود جزيي از ما شود چون چشم خود را براي لحظه اي نديدنش ، فرو بستم ، پنداشت كه به او چشمك ميزنم برهان من مايه ي خشنودي نادان است و برهان خردمند مايه ي خشنودي من ، ولي استدلال او كه ما بين خرد و جهل است ، نه مرا راضي ميكند و نه من او را راضي ميكنم بعضي به گوش ميشنوند و بعضي به شكم و بعضي نيز به انبان ، اما هستند كساني كه اصلا گوش شنوا ندارند با اهميت دادن به تجملات ،فرد به زشتي خويش اقرار ميكند!!! مي گويند سكوت نشانه ي رضاست ، در حالي انكار ،شورش و نفرت نيز خود را در سكوت نهان نموده اند انكه شما را بواسطه ي گناهي كه مرتكب نشده ايد مي بخشد ، در واقع خودش را عفو نموده است حد فاصل ميان خرد و جهل از تار عنكبوت هم باريك تر است ترس از دوزخ عين دوزخ است و ارزوي بهشت عين بهشت راستي بياد داشته باشيم كه هنوز غار نشيناني وجود دارند كه غار هايشان دل هاي ما ست توانگران در پي قرابت با نجيب زادگانند و نجيب زادگان خواستار وصلت با توانگرانند در حالي كه هر دو از يكديگر بيزارند ايا انتهاي آواي امواج ،ساحل درياست يا دل نيوشندگان ؟
+ |
+ |
+ |
شنبه نهم دی 1385- 12:1 - amir
زنجیر زندگی مان را میگویم دیر زمانیست که می پنداریم عمو زنجیر باف قصه های کودکیهامان هنوز هم در پشت کوه کاغذی ، حلقه های عشق می بافد ! زهی خیال باطل... که ز هرحلقه بجای وصل شادی های سبزسادگی مان به پای استقامت های کال ما قفل تباهی بربسته است!!! ما وقتی به بازی گرفته شدیم، که با سکوت به انتظار صدای نور ماندیم!!! فریاد خون بجگر نشسته ی ما رمز رستن از بازی زنجیرهاست !
+ |
سه شنبه سی ام آبان 1385- 12:42 - amir
م
دوگل سرا روستايي سرسبز وبا صفا در منطقه كلاچاي بايد بيايي ببيني
+ |
سه شنبه سی ام آبان 1385- 9:25 - amir
+ |
+ |
+ |
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385- 14:3 - amir
از چهره تان بشويد ، گرد و غبار پاييز ای عطر اطلسی ها ، کی می شود دوباره من بو کنم شما را ، دور از حصار پاييز ای خاک تين و زيتون ، کی بينمت بگيری تقدير ملک خود را ، از اختيار پاييز تيراژهء رهايی ، در آسمان بخواند همراه عاشقانت ، پايان کار پاييز ای دل ترانه ها را ، بگذار تا بهاران گم می شود صدايت ، در کوهسار پاييز !
ای نخل های تشنه ،کی بنگرم که باران
+ |
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385- 13:49 - amir
خداوندا!
نداي تو را ميشنوم
كه مرا به سكوت درون ميخواند
حضورت را حس ميكنم
و در مييابم كه در هر چه روي ميدهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكستها ميگذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...
+ |
+ |
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385- 8:44 - amir
به نام او كه هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود خردمند پيري در دشتي پوشيده از برف قدم مي زد كه به زن گرياني رسيد. از او پرسيد : چرا گريه مي كني ؟ زن پاسخ داد : وقتي به زندگي ام مي انديشم ، به جواني و زيبايي ام كه در آينه مي ديدم و به مردي كه دوست داشتم ، احساس مي كنم خداوند بي رحم است كه قدرت حافظه را به انسان بخشيده ، زيرا او مي دانست كه من بهار عمرم را به ياد مي آورم و مي گريم . مرد خردمند در ميان دشت پر از برف ايستاد و به نقطه اي خيره شد و به فكر فرو رفت . زن از گريستن دست كشيد و پرسيد : در آنجا چه مي بيني ؟ خردمند پاسخ داد : دشتي از گل سرخ !

+ |
+ |
+ |
+ |
+ |
پنجشنبه هجدهم آبان 1385- 8:3 - amir
+ |